تبليغاتX
غورهای زن پدر

غورهای زن پدر

خيليامون وقتي حسابي تو مشكل گير كرديم سجاده پهن كرديم و همه چيو سپرديم دست باورمون! دست همون باوري كه اسمش خداست.همون كه همه كاره اس.همه چيو مي دونه و همه چيو حل مي كنه و اگه اذيتمون مي كنه از حكمتشه و اگه خوشحالمون مي كنه از مهربونيشه.حالا هر كي يه جور به اين خدا اعتقاد داره يكي مسيح رو واسطه قرار مي ده و يكي ح.ض..رت م.ح..مد و يكي خودش سرشو مي گيره بالا و خدارو صدا مي كنه،يكي وقتي بارون مي ياد دعا مي كنه و يكي قبل از اينكه شمعاي كيك تولدشو فوت كنه چشماشو مي بنده و همه چيو از خدا مي خواد.مهم نيست  چطور دعا كنيم! مهم اينه كه يه نفر باشه كه اشكاتو ببري پيشش.يكي كه سكوتش عصبانيت نكنه.اين پشتوانه داشتن خيلي خيلي مهمه.يه جوري اين فلسفه ها رو چيديم كنار هم كه هر بلايي هم سرمون بياد اگه خدا رو قبول داشته باشيم، نمي شكنيم! اگه تا سر حد مرگ بدبخت شيم مي گيم"به مو مي رسونه ولي قطع نمي كنه" اگه داغدار بشيم مي گيم"غمو خودش داده و خودشم صبرشو مي ده".حرفم اينه كه وجود يه "خدا" نه تنها اثبات شده اس بلكه خيلي واسه روحيه ي ضعيف ما آدما هم لازمه.با عامل آرامش خودمون نجنگيم چون تو سختيها،تنها بودن نابود كننده اس شك كردن به خدا رو بذاريم واسه يه وقتي كه اونقدر ظرفيت روحيمون بالا باشه كه راحت كم نياريم. حتي اگه قراره بدترين بلاها هم سرمون بياد بذاريد باور كنيم كه يه حكمتي داره كه ما خبر نداريم ازش.

+ببخشيد كه نمي تونم بهتون سر بزنم!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390ساعت 23:15  توسط  زن پدر   | 

دوست ندارم براي همه چيز مثال بزنم اما بعضي وقتها شده كه توي فكر باشم و ماشين حسابم جلوي دستم باشد و مثلا خيلي الكي عددي مثل 26.1 را تقسيم بر 19 كنم و حاصل را با 280 جمع كنم و عدد 281.37368 به دست بيايد، بعد پيش خودم بگويم اگر ماشين حساب طفلكي مي دانست كه من الكي 26.1 را تقسيم بر 19 كرده ام و حاصل را بيخودي با 280 جمع كرده ام هرگز به خودش زحمت نميداد كه حاصل را تا پنج رقم اعشار برايم محاسبه كند.

ولي نكته دقيقا همين جاست ماشين حساب نمي فهمد! نمي داند كه تو درحال محاسبه ي مكان ثانويه يك جسم هستي و برايت مهم است كه تا آخرين رقم اعشار را هم بداني يا داري امتحان مي دهي و توي برگه ي سوال نوشته تا دو رقم اعشار به دست آوريد و آن 3 رقم آخر را بي خودي به دست آورده يا اصلا همينطور نشسته اي و هر دكمه ايي كه رفت زير انگشتت را فشار مي دهي چه sin باشد چه 9 و يا هر چيز ديگري!

گاهي حرفاهايي كه به ديگران مي زنيم يا ازشان مي شنويم هم همين طورند.يك حرف الكي زده مي شود و مخاطب ساعتها مي رود توي فكر! از يكي يك سوال مي كنيم براي خالي نبودن عريضه و او تا مدتها دنبال اين است كه بفهمد چرا آن سوال را پرسيديم.يكي از روي معده جمله ايي را مي گويد و چندين روز همه ي فكر و ذكرمان ميشود همان جمله.تقريبا هيچ راه حلي نيست براي جلوگيري از اين سو تفاهم ها و ((حرف هاي شوخي شوخي و برداشت هاي جدي جدي)).

پ.ن.16 فروردين مي يام! ببخشيد كه بي معرفت شدم.خيلي دلم واسه همه تنگ شده:(

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 18:37  توسط  زن پدر   | 

كوهها هم سر بالايي ان ، هم سر پاييني! بستگي داره كجاشون وايسي...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 2:52  توسط  زن پدر   | 

هر روز مي شود ياد گرفت اما گاهي چشم باز مي كني مي بيني از دو ماه پيش تا حالا چندين برابر حد استاندارد چيز ياد گرفته اي.

اين دو ماه براي من همينطور بود.آدم ٍ دو ماه پيش را درك نمي كنم، از بس كه معصوميت و سادگي اش برايم عجيب است!دلم مي خواهد خودم را از زمان حال به هر ضرب و زوري برسانم به مرداد 89 و آن سيلي ها و جيغ و دادهايي كه از آن من ٍقبلي ام دريغ شد تقديمش كنم و حسابمان با هم صاف شود.

دو ماه گذشت تا ياد بگيرم:


 

let it go

از انهايي كه هنوز بلد نيستند استدعا مي كنم به جاي دو ماه بعد،دو سال بعد يا حتي يك عمر همين الان بادش بگيرند و خلاص!


+ نوشته شده در  یکشنبه دوم آبان 1389ساعت 22:56  توسط  زن پدر   | 

سرگذشت تمام دلبرکان خیابانی یکی ست!گور به گور میشوند در شهری که ذره ذره ی عاشقانه هایشان را به گوش باد گفتند...در دل شبهای بی نشانی که لبالب به صبح رساندند و خستند و دل باختند در مقابل سایه های بی نشان تری که حتی چشمانشان را به خاطر نخواهند سپرد ،سایه هایی که مست میشنود از عطر نقاشی های ایستاده ای که بیچارگانی بیش نیستند.
معشوقه هایی که عقده ها و ضجه ها و تنهای هایشان در لابلای تمام آجر های شهر مدفون است ...تنهایی به حراج گذاشته اند و عابران به شرطه ها خریدارند!!!
و دست آخر این تعهدات مکتوب است که برگ شانس روزگار را با دهن کجی به سینه سنجاق میزند!و شهر، که تمام رنگین کمان ها را میبلعد!!!
+جفت شیش بردی فقط چون تونستی بگی آهای آقا!!!؟؟؟؟من...یه دل نه صد دل بهت باختم!

++افتخار گذاشتن اين پست رو يه دوست عزيز بهم داده.مرسي!

+ نوشته شده در  جمعه هفتم خرداد 1389ساعت 20:29  توسط  زن پدر   | 

جوش ِ چركي تا حالا زده ايد؟ از همينها كه بايد صبر كني تا چركشان خشك شود و ورمشان بخوابد.

بعضي اتفاقات توي زندگي هست كه مثل همان جوشهاست ، هي كه دستكاريشان مي كني بدتر چرك و خون و ورم به بار مي آوري...

 گاهي دستكاريشان باعث مي شود جايش مثل يك چاله هميشه گوشه ي صورتتان به شكل گستاخانه ايي دهن كجي كند به خودتان و شايد بقيه.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 1:3  توسط  زن پدر   | 

توي قايم باشك بازي،وقتي كه قرار است تو چشم بگذاري.چشمهايت را كه مي بندي، تا 100 كه با بي قراري ميشمري و منتظري كه 100 را بگويي و بدوي دنبال اويي كه بايد پيدايش كني توي راهت خيلي ها را مي بيني كه گوشه ايي منتظر و نيمه پنهانند و خيلي راحت مي شود پيدايشان كرد اما تو نمي خواهي آنها را پيدا كني، خلسه ي گشتن و نيافتنت را صداي "سُك سُك" شگفت زده ي همان "او" بر هم مي زند و تو نمي داني چرا از اينهمه تند دويدن و برنده ي بازي شدن ذوق مي كند.حالا او قرار است چشم بگذارد و تو مي روي يك جايي كه پيدايت نكند چون ذوق نمي كني از دويدن و زودتر رسيدن و "سُك سُك" كردن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 13:32  توسط  زن پدر   | 

خيلي فرق است بين آنهايي كه دلشان را مي كُشند هر روز با خودشان!
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم اردیبهشت 1389ساعت 0:30  توسط  زن پدر  

يك.به مرگ خودم حكمت هيچ كدوم از اتفاقاي 88 رو نفهميدم هنوز...

دو.غرور چيزيه كه اگه بهش وفادار بمونم و نشكنمش تا ابد از دستش نمي دم اما اگه به خاطر يكي بشكنمش هيچ تضميني نيست كه اون يه نفرو تا ابد داشته باشم.

سه.من واسه هشتاد و هشتَم خيلي دعا كردم ولي 88 لياقت اينو نداشت كه اين اتفاقاي خوبو تو خودش جا بده.تصميم گرفتم سر سال تحويل به اندازه ي لياقتِ 89 دعا كنم.

چهار.كنار تختم از ديوار 3-4 سانت فاصله داره، هميشه هم پر آشغاله از كاغذ شكلات تا جوراب و كليپس و لاك!ولي مغزم(همون كه گاهي بهش مي گم دل!) خيلي كثيفتره.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اسفند 1388ساعت 13:42  توسط  زن پدر   | 

يك حرفهايي هست كه از مُد افتاده

ولي از چشم من نيفتاده

پس گفتن نداره

پ.ن:پس بلاگم پر از پستهاي ثبت موقت شده.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اسفند 1388ساعت 22:44  توسط  زن پدر