+ببخشيد كه نمي تونم بهتون سر بزنم!
ولي نكته دقيقا همين جاست ماشين حساب نمي فهمد! نمي داند كه تو درحال محاسبه ي مكان ثانويه يك جسم هستي و برايت مهم است كه تا آخرين رقم اعشار را هم بداني يا داري امتحان مي دهي و توي برگه ي سوال نوشته تا دو رقم اعشار به دست آوريد و آن 3 رقم آخر را بي خودي به دست آورده يا اصلا همينطور نشسته اي و هر دكمه ايي كه رفت زير انگشتت را فشار مي دهي چه sin باشد چه 9 و يا هر چيز ديگري!
گاهي حرفاهايي كه به ديگران مي زنيم يا ازشان مي شنويم هم همين طورند.يك حرف الكي زده مي شود و مخاطب ساعتها مي رود توي فكر! از يكي يك سوال مي كنيم براي خالي نبودن عريضه و او تا مدتها دنبال اين است كه بفهمد چرا آن سوال را پرسيديم.يكي از روي معده جمله ايي را مي گويد و چندين روز همه ي فكر و ذكرمان ميشود همان جمله.تقريبا هيچ راه حلي نيست براي جلوگيري از اين سو تفاهم ها و ((حرف هاي شوخي شوخي و برداشت هاي جدي جدي)).
پ.ن.16 فروردين مي يام! ببخشيد كه بي معرفت شدم.خيلي دلم واسه همه تنگ شده:(
اين دو ماه براي من همينطور بود.آدم ٍ دو ماه پيش را درك نمي كنم، از بس كه معصوميت و سادگي اش برايم عجيب است!دلم مي خواهد خودم را از زمان حال به هر ضرب و زوري برسانم به مرداد 89 و آن سيلي ها و جيغ و دادهايي كه از آن من ٍقبلي ام دريغ شد تقديمش كنم و حسابمان با هم صاف شود.
دو ماه گذشت تا ياد بگيرم:
let it go
از انهايي كه هنوز بلد نيستند استدعا مي كنم به جاي دو ماه بعد،دو سال بعد يا حتي يك عمر همين الان بادش بگيرند و خلاص!
معشوقه هایی که عقده ها و ضجه ها و تنهای هایشان در لابلای تمام آجر های شهر مدفون است ...تنهایی به حراج گذاشته اند و عابران به شرطه ها خریدارند!!!
و دست آخر این تعهدات مکتوب است که برگ شانس روزگار را با دهن کجی به سینه سنجاق میزند!و شهر، که تمام رنگین کمان ها را میبلعد!!!
+جفت شیش بردی فقط چون تونستی بگی آهای آقا!!!؟؟؟؟من...یه دل نه صد دل بهت باختم!
++افتخار گذاشتن اين پست رو يه دوست عزيز بهم داده.مرسي!
بعضي اتفاقات توي زندگي هست كه مثل همان جوشهاست ، هي كه دستكاريشان مي كني بدتر چرك و خون و ورم به بار مي آوري...
گاهي دستكاريشان باعث مي شود جايش مثل يك چاله هميشه گوشه ي صورتتان به شكل گستاخانه ايي دهن كجي كند به خودتان و شايد بقيه.
دو.غرور چيزيه كه اگه بهش وفادار بمونم و نشكنمش تا ابد از دستش نمي دم اما اگه به خاطر يكي بشكنمش هيچ تضميني نيست كه اون يه نفرو تا ابد داشته باشم.
سه.من واسه هشتاد و هشتَم خيلي دعا كردم ولي 88 لياقت اينو نداشت كه اين اتفاقاي خوبو تو خودش جا بده.تصميم گرفتم سر سال تحويل به اندازه ي لياقتِ 89 دعا كنم.
چهار.كنار تختم از ديوار 3-4 سانت فاصله داره، هميشه هم پر آشغاله از كاغذ شكلات تا جوراب و كليپس و لاك!ولي مغزم(همون كه گاهي بهش مي گم دل!) خيلي كثيفتره.
ولي از چشم من نيفتاده
پس گفتن نداره
پ.ن:پس بلاگم پر از پستهاي ثبت موقت شده.

